وزیر آموزش سابق***عذرخواهی***درد و دل

Day 4,400, 12:39 Published in Iran Iran by vahid ki4ni

سلام خدمت هموطنان عزيزم

هيچ مطلبي به ذهنم نميرسه که بخوام مقدمه کنم و نميدونم مقاله رو از کجا شروع کنم

زيباترين اتفاق:

داستان از حدود دوسال و نيم پيش شروع شد که طبقه چهارم پاساژمون دختري براي حسابداري يک شرکت اومد. هرروز همديگه رو ميديديم و فقط در حد تکون دادن سر (سلام) بوديم. خب از اونجا که کارمون تو بازار بود و هردو توي يک پاساژ بوديم نميشد که علني بخوايم رفتاري از خودمون نشون بديم. بلاخره دل رو به دريا زدم و يک روز توي راه پله پاساژ (من همکف بودم و اون طبقه چهارم و آسانسور هم نداريم) بهش گفتم که ازش خوشم اومده. فکرشو نميکردم قبول کنه ولي قبول کرد و آخر همون هفته اولين قرارمون رو گذاشتيم. تا يه مدت در حد همين قرارها بوديم و کم کم حس بينمون عميقتر شد. معاشرتمون با دوستان و خانواده علني شد تا جايي که اون با خانواده به خونه ما ميومد و منم به خونشون ميرفتم




شوک عجيب:

اواخر سال97 بود که دردي تو کمرش احساس کرد. فکر ميکرديم به خاطر سنگيني کار آخر سال هست و دنبال خريد رفتن ها و اينجور داستانها
با شروع سال 98 و گذشت چند روز، اين درد به پهلو و شکم(رحم) و سينه منتقل شد که ديگه پشت گوش انداختن هارو کنار گذاشتيم و رفتيم دکتر. تو معاينه اول دکتر چيزي نگفت و فقط آزمايش نوشت و توضيح بيشتري نداد. اين سردرگمي تا 48 ساعت عذابمون ميداد چون نميدونستيم چه اتفاقي افتاده. بعد 2 روز که جواب رو براي دکتر برديم ، نتيجه آزمايش مثل پتکي بود که تمام جونمو گرفت و بدجور شکستم. اتفاقي که هيچوقت فکر نميکردم براي من يا نزديکانم بيوفته
بدنش دچار عفونت شده بود و توده هاي سرطاني چند قسمت بدن رو گرفته بود. براي مدتي منگ منگ بودم و نميدونستيم چيکار کنيم؟ کجا بريم؟ آيا واقعا ميشه کاري کرد يا نه؟


مبارزه با اهريمن:

تقريبا بعد 2 ماه که آزمايشها و معاينات زيادي انجام داديم اولين وقت عمل جراحي بهمون داده شد(به لطف پارتي). فکر ميکرديم يه عمل ابتدايي هست و بايد آسون باشه ولي موقع رفتن به اتاق عمل دکتر رضايتنامه رو براي پدرش آورد و تنها جمله اي که گفت: ما تلاشمون رو ميکنيم ولي امکان اينکه بدن بيمار حين عمل تحمل نداشته باشه و بازگشتي درکار نباشه، هست
راهي جز قبول کردن نداشتيم. خداروشکر به سلامت از عمل بازگشت و مقدار زيادي از عفونت ها برداشته شده بود ولي هورمونهاي بدن واکنش نشون ميدادن و اين درد همچنان ادامه دار بود و تقريبا هر20 روز يکبار يک عمل برداشت عفونت اجام ميشد و در کنارش آمپولهايي که هرروز بايد ميزد و کلي قرص و دوا هم بود
اواسط مهر ماه بود که بعد از يک عمل وقتي به خونه اومديم گفت پاهام تکون نميخوره به دکتر که زنگ زديم گفت اثر داروي بيهوشيه. با يک چشم باز و هوشياري ميخوابيديم که اونم از خستگي زياد بود و مجبور بوديم استراحت کنيم تا اينکه دم صبح با صداي جيغ و فريادش من و باباش از جا پريديم بدترين صحنه جلوي رومون بود. داشت سينه خبز با دستهاش خودش رو وسط پذيرايي ميکشيد و پاهاش تکون نميخورد. رنگي به رخسار من نبود و بعد اينهمه مدت ديگه حتي اشک هم توان اومدن نداشت. مات و مبهوت فقط درد کشيدن عزيزي رو ميديدم که قرار بود آرزوهامون رو بسازيم. گفتن اين چيزها آسون نيست ولي مجبورم بگم. رفتيم بيمارستان و عمل فوري انجام دادن که يک توده به نخاعش زده بود ولي خوشبختانه اين عمل هم موفقيت آميز بود و از هفته بعدش تونست راه بره.(دقيقا شب جمعه بود و ياد پيمان ببعي افتادم که چقدر سختي و درد کشيده بود و اگه يادتون باشه يه مقاله موقت براي اينکه يادش زنده باشه، دادم)گ
طولانيش نکنم اوايل آذر يک عمل بسيار خوب داشتيم که بعد از اون بدن ديگه با عفونتها مبارزه ميکرد و سيستم ايمني بدن تقويت شده بود. تا اينکه حدود 20 روز پيش بر اثر سرماخوردگي اين عفونتها دوباره به بدن هجوم آوردند و پشت سينه تجمع کردند. دقيقا پنجشنبه دو هفته پيش و وسط سالگرد ايريپابليک بوديم که عمل جراحي سختي به مدت 13 ساعت انجام داد


حس زيباي آرامش:

اين آخرين عمل بود و شنبه هفته قبل که آزمايش داد تمام عفونتها و توده ها از بين رفته بود. پنجشنبه يعني دو روز پيش آزمايش دوم انجام شد و همچنان خبري از توده ها نيست و 27 آذر (11روز ديگه) هم آزمايش سوم انجام ميشه که اگر اثري از توده ها نباشه تا 6 ماه آينده تحت مراقبت قرار ميگيره و بعدش ميتونيم جشن اين تولد دوباره رو بگيريم
عاجزانه از همتون درخواست دارم دعا کنيد و انرژي مثبت بفرستيد تا بتونيم اين دوره ي سخت رو بگذرونيم




حرف آخر:

اين اتفاقات دقيقا زماني بود که تحت تاثير جو آرام کشور کانديد رياست جمهوري شدم و راي آوردم. ميخواستم با تعويض روز در اولين دقيقه خودم استعفا بدم ولي با صحبتي که با دوستان داشتم و کمک بي حد و وصف تيم دولت وقت تونستم دوره قابل قبولي داشته باشم.
بعد از اون هم سه دوره وزير آموزش کشور بودم و اين اتفاقات هم در جريان بود. هر دوره هرکسي سي پي ميشد بهم درخواست ميداد و نميتونستم رد کنم
سختترين دوران زندگيم بود ولي تا جايي که توان داشتم نميزاشتم روم اثر بزاره
حامد جومونگ عزيز بارها با هم صحبت کرديم و ميگفتي خوشحالي که ميبيني فعال هستم. تنها علت فعاليتم فراموشي لحظات سختي بود که سعي ميکردم با ايريپابليک خودمو گول بزنم و دردهامو فراموش کنم
احسان ايستاده چندين بار خواستي ميتينگ بزارم ولي هر دفعه بهونه آوردم که اميدوارم عذرمو بپذيري
فريبرز جان چندين بار ميتينگ گذاشتي و نتونستم بيام ازت عذر ميخوام
صبح ها سر کار بودم و غروبها تا آخر شب يا تو بيمارستان يا در کنار اميد زندگيم بودم. ديروقت به خونه ميومدم و خيلي شبها بيدار بودم و پاي گوشي با همدمم صحبت ميکردم. در کنار همه اينها سعي کردم نزارم جاي خاليم تو بازي احساس بشه و دايم آلارم گوشيمو ميزاشتم که به بازي سر بزنم
مملي آريايي خودت ميدوني چقدر برات احترام قايلم و از بهترين دوستانم هستي. از همه بيشتر شرمنده توام که نتونستم به مراسم عروسيت بيام
محمد عزيز اواسط دوره سي پي بودنت بود گفتم ديگه نميتونم ادامه بدم بابت کاستي ها عذر ميخوام تلاشمو کردم وسط راه تنهات نزارم و خيلي سخت ادامه دادم
و در آخر ممرضا (سي پي) و فريبرز خيلي دلخور بودين به خاطر فعاليت کمي که تو اين دوره داشتم. خيلي خيلي خيلي ازتون عذر ميخوام مخصوصا که اين اواخر نسبت به قبل شرايط برام سختتر بود

از همه دوستاني که اين مدت پيام ميدادن و شايد گاهي چندين ساعت منتظر جواب ميموندن عذر ميخوام
مالک و پژمان عزيز ازتون ممنونم که در سالگرد جور من رو کشيدين و مقالات آموزش رو نزاشتين جاش تو مديا خالي باشه



يکم خالي شدم. ببخشيد اگر کسي ناراحت شد ولي واقعا با گفتنشون حس آرامش بعد از گريه يک نوجوون که بغضش ترکيده رو دارم. شمارو همدرد خودم دونستم و دردم رو با شما به اشتراک گذاشتم تا خودم کمي سبک شم (خودخواهم ديگه)د






به اميد ايراني پيروز و قدرتمند
دوست شما
وحيد کياني